درباره ی هنرهای هفتگانه و حاشیه ها

به بهانه ي 72 سالكي رابرت رد فورد
راستش هيچ وقت مرعوب جلوه ي بازيگران بر روي پرده ي سينما نشده ام _يا سعي كرده ام كه نشوم! _هيچ وقت هم ستاره سالار نبوده ام. شايد هم باور نكنيد كه بازيگران مورد علاقه ام كساني چون " داستين هافمن "، "كوين اسپيسي"و"ادوارد نورتن " هستند . وبازي هاي مورد پسندم هيچ ربطي به فيگور و جذابيت ظاهري بازيگران نداشته است ، مثلا : نيكول كيدمن در ساعتها ( با آن بيني مصنوعي كه چهر ه اش را به هم ريخته است )و"تولد"، يا در "داگويل " كه بيش از آنكه زيبا به نظر برسد معصوميتي افسانه اي در چهره ا ش موج مي زند.يا براد پيت در "هفت" كه يك چهره ي خسته كننده و ازهمه مهمتر شكست خورده داشت. يا كيت بلانشت در "بابل ".وبسيارند از اين نمونه ها... اما مساله ي رابرد رد فورد مساله ي جداگانه ايست.سالهاست كه رمان نويسها و داستان سرا ها وقتي مي خواهند ريخت و قيافه ي قهرمانهايشان را بنويسند ، از شمايل رد فورد استفاده مي كنند . چهر ه اش حالت اسطوره اي دارد كه به بازيش تعادل خاصي مي بخشد .
اولين برخوردم با بازي ردفورد به فيلم "جاسوس بازي " ساخته ي توني اسكات بر مي گردد(دير كشف شده است برايم ،مگه نه !!!) به خصوص در آن هلي شاپي كه بر بالاي برج دارد درس جاسوسي را به براد پيت ياد مي دهد.نماي حيرت انگيزي بود با يك فيلم برداري استادانه . درست است كه هيچ وقت اورا مثل "مارلون براندو" به عنوان يك اسطوره قبول نكردند و يا مثل "دنيرو" و" پاچينو" بازيگر سرشناس و ستاره ي چند دهه نشد و در كارگرداني هم نتوانست موفقيت "ايستوود "را به دست بياورد(ايستوود هم خيلي عجيب است . لا مصب سر پيري تازه کيلو مترش را صفر کرده است !!! نگاهي با کارهاي اخيرش بيندازيد تا بدانيد چه مي گويم). اما راهش را آرام وخونسرد وفارغ از دغدغه هاي سر زبانها افتادن ادامه داد وحالا كه نگاه مي كنم مي بينم كارنامه ي قانع كننده اي داشته است . بازي در فيلم هاي به ياد ماندني ( كه حتي چند تاي از آنها به عنوان خاطره ي نسل هاي متفاوتي ثبت شده اند )بازي در كنار نيومن در دو فيلم "نيش "و "بوچ كسيدي و ساندنس كيد" ، يا در كنار مارلون براندو در فيلم "تعقيب". يا حتي در فيلم " همه ي مردان ريس جمهور" در كنار داستين هافمن و جاسوس بازي با براد پيت و "آخرين قلعه" كه خودش را به مبازه طلبيد... وساختن فيلم هاي چون "مسابقه ي تلوزيوني " ،"رود خانه خروشان " و "نجواي اسبها" كه كم تا بيش هم مخاطب هاي فراواني به دست اوردند وهم ديد مثبت منتقدان را به همراه داشتند.اما مقبوليت و محبوبيت رد فورد ناشي از چيز ديگريست. او يك روشن فكر است . روشن فكري كه گرايشهاي خاص سياسي داردو بسيار هم روي عنوان اجتماعي و هنري اش حساس است.
همين روزها بود كه 72 سالگي اش را جشن گرفت.سال گذشته يك متن شيوا و ادبي را در سوگ همكار و يار قديمي از دست رفته اش _پل نيومن_ نوشت كه راستش من تعجب كردم و گفتم بعيد است كه اين قدر دست به قلمش خوب باشد.در فيلم "پيشنهاد بي شرمانه "ساخته ي آدريان لي ، يك بار براي دختري كه مي خواهد پيشش بماند تعريف مي كند كه : در دروان جواني اش يك روز در مترو دختري را ديده است كه صندلي آخر نشسته است و يقه ي بيراهنش را تا زير چانه اش بسته است و براي او _يعني ردفورد _ لبخند مي زند. زيبا ترين لبخند دنيا... بعد مي گويد من در ايستگاه بعدي پياده شدم و آن دختر پياده نشد و سالها ي سال او به آن ايستگاه رفته است تا آن دختر را ببيند اما نديده است و حالا خيلي پشيمان است كه چرا همان موقع پيش آن دختر نرفته است(نقل به مضمون ). يك بار ديگر آن فيلم را ببينيد وبه نحوه ي اداي آن ديالوگها توجه كنيد . چهراش بدون ميميك است و فارغ از هر گونه حس شهواني است (آن صنحه و آن بازي ردفورد هميشه مرا ياد بازي ژوليت ‍‍‍‍‍‍بينوش در "آبي" كيشلوفسكي مي اندازد ) تا باور كنيد كه بازگر حرفه اي بوده است ... خودش يك بار گفته است كه:به عنوان كارگردان ،بازي خودم را دوست ندارم و به عنوان بازيكر ،كارگرداني ام را قبول ندارم . احتمالا مي خواسته است با كلمات بازي كند واز آن شعرها بگويد .. من كه زياد جدي نگرفتم...
اميدوارم هنرمندان سينماي ما اندكي روشنفكري را از رابرت ردفورد يا بگيرند...اميدوارم. .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط تیمور شکور  | 

خواننده، متن ، نويسنده
اين جالب ترين مثلث عشقي دنيا ست(دست كم براي تنها افتاده هاي دل خوش به كنج خلوت اتاق ها و ليواني چاي و يك كاغذ سفيد يا يك داستان محشر ). به گمانم تا به حال هيچ مثلثي اين گونه سه طرف را به خود مشغول نكرده باشد. متن ، در اين مثلث نقش يك هرزه را دارد. يك هرزه ي مقدس . از يك طرف با نويسنده است، و زديگر طرف با خواننده . و بسيار شده است كه متن رابط آن دو رقيب شده است! مي توان ساعتها با آن كلنجار رفت. آرايشش كرد ، با سرخاب سفيد آب و ...،مي توان مدتهاي طولاني با آن عشقبازي كرد. حتي مي توان با آن قهر كرد . برايش ناز كرد و سراغش نرفت... وگاهي نيز متن اين كار را با تو مي كند. باري من به نوبه ي خودم بسيار خوش وقتم كه در اين مثلث عشقي به عنوان خواننده شريكم وسهمي دارم. هرچند اين رابطه گاهي كلافه ات مي كند. گاهي كاملا به باز ي ات مي گيرد، وحتي بسيار وقتها كه عذابت مي دهد.
در باره خواننده و خوانش هاي او از متن بسيار سخن گفته اند كه گل سر سبد آنها نظريه ي رولان بارت است .اما بنده شخصا نوشته ي ساراماگو را دوست دارم كه در كتاب دخمه گفته ست:"يك نوع خواندن در همه ي موارد مناسب نيست.بلكه هر نوع (مطالعه اي )نياز به نوع خاصي از خواندن دارد. عده اي حتي يك عمر مي خوانند ، ولي هرگز از حد متن فراتر نمي روند.آنها به صفحه مي چسبند و نمي دانند كه كلمات ، همچون سنگ بستر رودخانه براي رفتن به آن طرف رودخانه هستند.براي مامهم رفتن به آن طرف رودخانه ست". و قطعا در باره ي نويسنده و فرآيند نوشتنش هم بسيار گفته اند. ودر اين ميان ، متن است كه از هر دو طرف كشيده مي شود.و جالب ست كه متن يكي ست واما از دو زاويه به آن رسيد گي مي شود. بحث ما در اين جا چندان كارشناسانه نيست_ وعملا هم اين چنين ادعايي نداريم _ بلكه بيشتر شرح يك تجربه ي شخصي ست كه براي هر كسي رخ مي دهد .(لطف كنيد و مرا در بسط دادن به اين تجربه ياري كنيد.. اميدوارم كه شبيه " بسط تجربه ي نبوي " دكتر سروش نشود!) از "يوسا " شروع كنيم:
سالهاي دوري بود كه هوژان گفت "سور بز نر "را بخوان. و خواندم . راستش چيز چنداني دست گيرم نشد. و يوسا را تامدت چهار سال نخواندم. اين اتفاق هم در باره ي "بازمانده ي روز " ايشي گورو رخ داد.وجالب اين جاست كه هنوز هم دو باره سراغ آن كتاب نرفته ام. اما يوسا به مرور برايم جا افتاد به طوري به دون هيچ گير وگرفتي "جنگ آخر زمان " اش را خواندم وحالا كلي از خواندن آثارش لذت مي برم . (به مرور كه جلو تر مي رويم اعتراف ها يم زياد تر مي شوند.) سه سال است كه با شعر احمد رضا احمدي نتوانسته ام كنار بيايم. وهر وقت موقع خواندن شعرش _ كه حاليم نمي شد _ از آن همه تعريف وتمجيد عرقم مي گرفت. اما در عوض ارادت خاصي به سينماي كيميايي داشتم (حتي براي دعوتش به دانشگاه كردستان به كار گاهش رفتم!) ... كمي زمان لازم بود تا در باره ي هردوي آنها نظرم صدوهشتاد درجه عوض شود. هرچند حالا هم احمد رضا از شاعران مورد علاقه ام نيست ولي گستاخي اش را در شعر تحسين ميكنم وبه زنم به تخته دارم از شعرش لذت مي برم!!! اما كيميايي به شدت فراموش شد ودر سياهه ي كارهايش به نظرم فقط "سرب " ارزش ديدن را دارد ( آنهم به دليل ضدقهرمانش !) وباقي كارهايش به لعنت خدا هم نمي ارزند ( وباز بدبختي اين جاست كه چون در اين مورد هم با امير قادري ، هم عقيده ام يک جورايي پشيمانم !!! ). يك زماني كيميايي برايم " تصوير ساز اعتراض بود . تصوير ساز كوچه هاي غبار آلود و قهرمانهاي رهيده از جامعه همراه با خشمي فروخورده كه هر آن احتمال تركيدن آن مي رفت " و .... اما راستش حالا كه فكر مي كنم مي بينم كه هيچ كدام از آنها را نداشت . (اين شكست افتضاح با جسد هاي شيشه اي به اوج خود رسيد و با"حسد" دارد ادامه مي يابد!) نبايد زياد نگران بود. گذر زمان خودش كارها را راست وريست مي كند . اما موضوع حاد اين خوانش ها به مدرس صادقي بر مي گردد. وقتي كه در "هفت"(خدايش بيامرزد!)باآن همه آب وتاب درباره ي كارهايش حرف زده بودند،كمي از خودم خجالت كشيدم كه چرا تا به حال كارهايش را نخواند ه ام _هرچند كه مقالات شمس وفيه ما فيه را با ويرايش او در قسمت بازخواني متون خوانده بودم . _ دلم مي خواست اولين كاري که بخوانم "گاوخوني"باشد.اما نشد.از"من تا صبح بيدارم"شروع كردم.راوي داستان آدم ساده اي بود كه كمي هم تيك عصبي داشت.داستان ازبدو شروع درگيرم كرد.تناقض هاي عامدانه اش در اولين خوانش اعصابت را خورد مي كرد اما در دور بعدي تازه مي فهميدي كه داستان از چه قرار ست. آن صحنه ي بازي پينگ پونگ راوي با همكلاسي اش را هم خوب از كار در آورده بود _ بعد فهميدم نسبت به بقيه ي كارهايش تا حدي قابل تحمل تر است _ نمونه اي از يك راوي غير قابل اعتماد. از عهده ي اين كار خوب برآمده بود.كارهاي بعدي را كه خواندم عبارت بودند از "شريك جرم"،"كله ي اسب"، ترجمه ي "لاتاري وچخوف وديگران"و"گاوخوني"،و بعد "آب وخاك".شخصيت هاي داستان ها بيشتر شبيه هم هستند.خصوصيات مشابهي دارند_از تشابه اسمي كسرا در سه رمان"سفر كسرا"، " شريك جرم" و "كله ي اسب"، گرفته تا متنفر بودن شخصيت ها از نزديكان وكت وشلوار به تن كردن!.در شريك جرم اصلا نفهميدم چرا حسين در كسرا حلول كرد؟!اصلا موقعي كه به انتهاي داستان رسيدم حس كردم كلا سر كار بوده ام!موقع خواندن "كله ي اسب" كلي به مدرس صادقي خنديدم كه اين ديگر چه اثري است؟!با اين همه ضعف. انصافا در قد وقواره ي مدرس صادقي نبود. حالا از"جهان""دختر كرد داستان" فقط شبحي جلوي چشمانم است...اما ترجمه اش كار خوبي بود وگزينش داستانها خوب بود وعلاقمندم كرد به ادامه دادن به كار خواندن نوشته هايش...
اما گاوخوني كه مي گفتند"بوف كور معاصر است"چه خيال باطلي است . به نظرم كار ابلهانه اي بود مقايسه كردن بوف كور و گاو خوني...هنوز نمي دانم كه آيا واقعا جعفر مدرس صادقي به عادي و بدون تعمد نوشتن عادت دارد يا اينكه فقط از روي تفنن به آن شيوه مي نويسد؟يا اينكه سطح من در حدي نيست كه نوشته هاي او را بفهمم...
موضوع ديگري كه درگيرم كرد ، نثر نوشته هايش بود...به نظرم هيچ كار شگفتي انجام نداده بود. مي توان به راحتي از كنار نثرمدرس صادقي گذشت و آن را فراموش كرد . نثري كه زور زيادي زده است تا ثابت كند كه خيلي ساده است در عين ساده نبودن ...اگر ازگلستان سعدي بگذرم.،فقط سه بار در برابر نثر فارسي شگفت زده شده ام وماتم برده است وعلاقمند شده ام تا بار ديگر آن نوشته ها را بخوانم:( وقتي كه بوف كور را خواندم ،از بس كه ساده بود، حس كردم كه نويسنده سر كارم گذاشته است به همين سادگي _ وبعدها فهميدم كه نثرش چقدر استادانه بود است وطبيعي ست و براي اولين خوانش ام ازبوف كور واكنشي جز تسليم نداشته باشم . راستش اين اثر در همان اولين قدم مخاطبش را خلع سلاح مي كند، وگاهي جوگيرت مي کند كه حتم داري نويسنده شوي !!!)...
بار اول :وقتي بود كه شاهكار بلا منازع دولت آبادي "جاي خالي سلوچ"را خواندم وبعد از آن شروع به خواندن يگانه ادبيات فارسي يعني "كليدر"كردم كه هنوز هم كه هنوز است تازگي وطراوت ولذت خواندني چندين وچندبارش را دارم ... آن همه تغزل و استعداد و خلاقيت هر كسي را شگفت زده مي كند.يك روح تازه بود در نثر و ادبيات فارسي. نثر اين دو اثر تحسين همگان را برانگيخته است.جواد مجابي در ستايش نثر دولت آبادي گفته است :"وجد تراشيدن كلام از سنگ پاره هاي رنج" وشاملو هم گفته بود:" ..ونوبت جاي خالي سلوچ و رمان رشك برانگيز كليدر مي رسد ... و اينها حكم قلعه هايي را دارند كه از مه بيرون اند ".



توجه كنيد كه دو توصيف "رشك برانگيز" و "قلعه هاي كه از مه بيرون اند" را كسي گفته است كه زبان از بزرگترين دغدغه هايش بود و ودر تغزل و شاعرانه گي تا سالهاي زيادي تكرار نشدني ست.وبسيارند از اين تعريف و تمجيدها . كافي نقدهاي را كه منتقدان آلماني بعد انتشار ترجمه ي آلماني جاي خالي سلوچ بخوانيد تا باور كنيد كه كار دولت آبادي بسي فراتر از ادبيات فارسي ست. باردوم: وقتي بود كه دو كتاب زيباي معروفي را خواندم"سمفوني مردگان"و"سال بلوا". هر دوتا محشر بودند ووحشتناك.به اين مي گويند جريان سيال ذهن وشيوه ي يك نثر استادانه!نمونه ناب از يك نثر صيقل خورده ... نثري كه نمي توان آن را ناديده گرفت و از كنار ش به راحتي رد شد. تجربه خواندن سال بلوا براي شخص خودم يك اتفاق بود . اتفاقي كه شايد ملاكي شد براي سنجيدن تواناي قلم نويسنده ها. وبار سوم : مربوط به نثر ابراهيم گلستان ست . آن اوائل كه مي خواندم " نثر گلستان رشك برانگيز است " و خودم را مي ديدم كه چيز زيادي دست گيرم نمي شود ، بسيار احساس كمبود مي كردم. دوست داشتم كه كاري از گلستان بخوانم و لذت ببرم من هم در تعريف نثرش سخن بگويم. اما نشد . مدتها گذشت. تا اينكه "ماهي و جفتش " را خواندم و اين خوانش يك دنياي نو بود برايم . بعد "خروس " را خواندم. و " جوي و ديوار و تشنه " و " آذر ماه آخر باييز " و ... تازه فهميدم چرا گلستان بعد از دو سه ده دوري از ادبيات فارسي هنوز نثرش را حيرت انگيز و رشك بر انگيز مي خوانند . و در مقايسه با اينها احساس كردم كه نثرمدرس صادقي چيز مهمي نيست ودستاوردي هم ندارد ومي توان به راحتي از كنار آن گذشت.خوب البته بحث بر روي خوانشهاي متن بود. شايد گذر زمان ، نظرم در باره ي مدرس صادقي تغيير دهد. البته نمي توان منكر اين شد كه مدرس صادقي بسيار تحت تاثير باز خواني متون كهن قرار گرفته است.واكر در آثارش يك"آني" هست كه تو را مي گيرد ، اين "آن"از انجا مي آيد.

_.... نقطه ي مقابل ساده نويسي مدرص صادقي ، دشوار نويسي شهر يار مندني پور است. يك نثر خشك و بسيار عصبي كه كافي ست يك داستان كوتاهش را بخواني و پشت دستت را داغ كني كه ديگر سراغش نروي . اين دليل نمي شود چون گلشيري از نثر كسي تعريف كرد ديگر كارش حرف ندارد. راستش مندني پور ازهمين ابتداي راه نااميدم كرد.دشوار نويسي افراطي به اين مي گويند ومعمولا نمي توان با اين ترفند مخاطب را جلب كرد.خلاصه كنم كه آدمها متفاوتند و خوانش ها هم متفاوت.دوباره سراغ اين بحث خواهيم رفت ...البته با کمکهاي شما. حتي اگر تجربه ي شخصي باشد.اعتراف کنيد. مطمئنا گفتن اينکه " من از زبان يک نويسنده چيزي حاليم نشد " ازکسي کم نکند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:22  توسط تیمور شکور  | 

.من و سعدي دات كام!!!
 در مستند " وقت خوب مصائب " ، زنده ياد عمران صلاحي از زبان احمدرضا احمدي نقل مي كند كه گفته ست : عمران بيا اين كتاب شعر هايمان را بدهيم هديه تهراني و علي دايي مقدمه  اي بر آنها بنويسند تا كمي فروش كنند !!!
  البته همه ميدانند كه  در آن گفته، طنز منحصر به فرد احمدي ست ولي حكايت ما چيز ديگري ست. راستش را بخواهيد احساس ميكنم دارم تلف مي شوم. من زياد  آدم متوقعي نيستم... و لي تا اين حد هم بي توقع نيستم!! البته همه مي دانند كه تواضعمان بسيارست  و ذكر جميلمان در افواه عالم در جريان . اما اين دليل نمي شود كه "وبمان"  اينگونه يتيم باشد! به قول شاعر(كه خودم هستم) :نه در اين باكسم نامه اي ، ونه در آن باكسم نظري!!!
   باري به هرحال ناچاريم دست به دامان بعضيها بشويم ، البته آنهم علي رغم ميا باطني خودمان ست. باري من بعد از خانمها : تهراني ، فراهاني ، كريمي ،عليدوستي ...(حتي يكتا ناصر ، حتي ثريا قاسمي )تقاضا مي كنيم كه سري به اين  وب بزنند تا بلكه بختش (م) باز شود... تورو خدا عاقبت كار مارا ببينيد كه دست به دامان ضعيفه ها شده ايم( با عرض عذر خواهي از خدمت همشيره ها محترمه ).
     حالا گوش نيوش به آقاي خودتان كه من باشم بدهيد تا برايتان نقل خوابي را بكنم  كه بنده رانيز مدت مديدي ست انگشت به دهان و مات و حيران كاشته است!! نمي دانم تا به حال شده است كه آنقدر در فكر و خيال كسي باشيد كه خودتان فاصله ي واقعيت و خواب را از دست داده باشيد_اگر اين حالت را نتجربيديد ( يعني تجربه نكرديد!) حتم دارم عاشق نشده ايد ، زود فكري به حال خودتان بكنيد ور نه اگر كسي از من سراغ خرش را گرفت ، آدرس شمارا مي دهم_ .
... خلاصه براي من خيلي اين جوري رخ مي دهد كه فاصله ي خيال و واقعيت را از هم تمييز نمي دهم . البته اين بدان معنا نيست كه خيلي عاشقم چون اگر آدم خيلي هم عاشق باشد تفاوت چنداني با خر ندارد!!! بله داشتم عارض مي شدم كه چند شب قبل سعدي را به خواب ديدم ( از بس كه با اين مرد سن و سال گذشته انيس و مونس شده ام ) آري ، ديدارم با اين مرد والا ساعتها به طول انجاميد كه شرح ماوقع را عجالتا به استحضار اكابر و اقربا نمي رسانم ، تا باشد رازي مكتوم و سر بسته ... اما شيخ ما بسي دل نازك بود و مانمي دانستيم . آمد ، آسيمه سر ، با دستاري بر سرو ريش  وچشماني سرخ ، و شروع كرد به شكوه و شكايت كه اين رسم مروت نيست به فشار دادن چند دكمه برقين نامه (اين اصطلاح را من وسعدي از بابا هادي كش رفتيم ) را براي دوستان بفرستيم ، قبلا شاد بوديم كه اگر خود جمال يار را نمي زيارتيم ، دست كم قاصد ، از آن شميم براي مان تحفه اي مي آورد ولي جاي بسي دل تنگي ست كه در اين زمانه چنين نمي شود... باري سعدي زبان از نيام بيرون كشيده بود و با آن زبان فصيح داد سخن مي داد ، تا اين كه من حوصله ام سر رفت و با آ ه واناله اي گفت : مي داني چه بلايي سر اشعار نازنينم آورده اند؟
گفتم: استاد كه را مي گوييد؟
گفت : همان كارگرداني كه كاري براي انجام دادن نداشت ، قلم به دست گرفت به جان شعرها ي من و حافظ بد بخت افتاد ... ديدي چه كار كرده است
  گفتم : ها ، عباس خان را مي گويي . طفلك كه قصد و غرضي در كار نداشت . تازه نيتش هم خير بود مي خواست به نسل جوان معرفيتان كند... حالا كاش كسي مي بود كه مارا هم به اين نسل معرفي مي كرد.
سعدي ادامه داد كه : ميدا نستم من تو از يك چيز در عذابيم 
طوري نگاهش كردم كه زود گفت : نه ، منظورم آن نيست . بلكه مقصود اين بود كه ما را در زمان خودمان نشناختند! حالا تو هم داري چوب باسوادي ات را مي خوري !بيا با من تا من وتو ما شويم وگور باباي  آنها...
 گفتم : نه ،من متعهد هستم و نمي خواهم به اين زودي به آرشيو تاريخ منتقل شوم...
سعدي نگاهي به من انداخت و گفت :
تو (يعني من )با اين مردم كوته نظر در چاه كنعاني
به مصر آ تا ‍‍‍‍‍بديد ا يد يوسف را خريداران .

 راستي شما باشيد انگشت به دهن نمي مانيد؟؟؟      

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:34  توسط تیمور شکور  | 

آسيب شناسي هنرمندان ما...
"قهرمانها وقتي به دنيا مي آيند كه دنيا به وجود آنها نياز داشته باشد" - برگرفته از انيميشن ماجراهاي دسبرو
نگاهي به تاريخ هنر بيندازيد، چه گونه شد كه آدمهاي مشهور ظهور كردنند؟ مگر نه اين است كه هنرمندان محصول زمانه ي خويش اند. نويسنده اي كه در ادبيات كولاك مي كند، آهنگسازي كه غوغا مي كند، نقاشي كه يك جريان نو را بنيان نهاده ست، و... بسيارند از اين نمو نه ها. تازگي ها آلبوم" آه باران "از استاد شجريان بخش شده است و بهانه اي بود براي نوشتن مطلبي كه مد تي ست روي دلم مانده است! انقلاب شجريان در موسيقي به دوراني برمي گردد كه موسيقي سنتي ايران يك دوره ي ركود را تجربه مي كرد، وشجريان در برابر آن ركود ،يك جريان نويني ر ا با همفكرانش بيان نها د. منظورم سالهاي آخر دهه ي بنجاه و گروه چاووش است. حالا هم ظهور محسن نامجو در موسيقي ايران نتيجه ي همين جرياني ست كه متا سفانه با شجريان شروع شد و به خود او هم ختم شد. شايد مقاسيه ي شجريان و نامجو از نظر بسياري كار درستي نباشد، اما به هر حال ظهورشان شبيه به هم ست!آلبو م قبلي شجريان خيلي ها را نااميد كرد . حتي من اعتقاد دارم كه آن كار زنگ تفريح هم نبود!.. حالا "آه باران" نيز كه كار تازه ي نيست و ما همچنان در خلسه ي يك كار ديگر از شجريان ماند ه ايم! نمي توان شجريان را ناديده گرفت، جداي از ارزش آثار هنري اش ، مي توان گفت يك نمونه ي ناب است ... در اين ولايت معمولا استعداد ها در يكي يا دو كار اول ته مي كشند و تمام مي شوند، (كافي ست از اين چيزهاي كه مي گويم يك آمار سر دستي بگيريد : چقدر نويسنده ي تك اثر داريم ؟! چه تعداد كار گردان هاي سينماي ما آثار خودشات را تكرار نمي كنند؟! چندتا از بازيگران توانسته اند از قالب اولين نقششان بيرون بيايند؟! چند تا آهنگ ساز مي شناسيد كه توانسته باشند نو آوري كنند؟!وووو، البته براي اينها مثال هاي نقضي هم هست. اما شايع تر ين بيماري هنر مندان اين مملكت همان ته كشيدن استعدادها بود كه عرض كردم )اما شجريان باسابقه ي تا ثير گذار نشان داد كه يك استثناء ست.
در نوشته ي زير سعي بر آن شده است كه به هنر مندان به مانند يك انسان نگريسته شود( كه معمولا اين جوري نيست!)و سبس نگاهي اجمالي ست به كار نامه ي شجريان كه نشان مي دهد هر جا كه او خوش درخشيده است محصول به بار نشسته ي چندين انسان زحمت كش بوده است.
قبل از در آمد:

در مملکتي هستيم که کار هر هنرمندي با زندگي خصوصي اش قضاوت مي شود. اين بزرگلان هراز چند گاهي _بادليل يا بي دليل_قلم از نيام برميدارند به جان هم مي افتند . چند نمونه :دعواي شجريان ومشکاتيان که تاپار سال هم ادامه داشت!
-جدل قلمي ذوالفنون و شجريان که در شهروند هم به آن اشاره اي شده بود!
-دعواي دولت آبادي و کيمياي که هنوز هم مشهور ترين دعواي اقتباسي سينماي ايران است!
-جدلهاي گلستان با شاملو،آل احمد،دريابندري،وبسياري ديگر!!!
-...
وپر است از اين نوع دعواهاي (خيلي ببخشيد!!)بچه گانه ! راستي چرا؟حالا بگذريم از دعواهاي سياسي که شرم آورند!!! براي من که مسا له حل شده ست و آنها هم انسان اند و طبيعي ست که از ين جور کارها بکنند.اما شخصا ارادت خاصي به استاد عليزاده دارم(جداي از جنبه هاي هنري شان). تا به حال کسي به ياد ندارد که استاد عليزاده از کسي گله کرده باشند_حالا دعوا جاي خود دارد_ هميشه دست کمکش براي همه دست يافتني بوده است. تواضع شان که در حد بيان نيست. از لحظ هنري هم که فعلا رو دست ندارد.چند سال پيش آهنگ زيبايي از سيد اصغر کردستاني را باز سازي کرد و خيلي متواضعا نه روي جلد کاست منتشر شده نوشتند "به ياد سيد علي اصغر کردستاني "_حالا شما مقاسيه کنيد يا کارهاي جليل عندليبي که همه ي آهنگهاي کردي را باز سازي کرد و حتي يک بار هم به طور شفاهي نگفت که اينها ملودي هاي کردي هستند. وداد افتخاري و ديگر خواننده خواندند وبه نام آنها تمام شد!!!_
نمي دانم چرا سخن به اين جاها کشيد... حالا که تا اين جاهم آمديم بد نيست به بهانه ي آلبوم غوغاي عشقبازان نگاهي هم به کارنامه ي شجريان بيندازيم.

درآمد:
غوغاي "..." اگردر


کارنامه شجريان ضعيف نباشد،متوسط است.البته نسبت به آثار ديگر موسيقي سنتي،يک سرو گردن بالاتر است،اما نسبت به کارنامه شجريان و دونوازنده مهمش"فرجپوري-کمانچه" "ودرخشاني-تار" نااميد کننده بود ،کارنامه شجريان رامرور مي کنيم:ده ي50همان دوراني كه تازه چاووش شكل گرفته بود. کاربا گروه عارف.لطفي ومشکاتيان وچه شاهکارهاي که خلق کردند وچه تکان عظيمي به موسيقي سنتي ايران دادند.درده ي60 هم وضع به همين منوال بود، کارهاي مستقل با لطفي ومشکاتيان وشکستن قالب هاي کليشه اي در آواز وآهنگ سازي...دهه ي 70 کار با پيرنياکان وعندليبي،ودستيابي شجريان به تجربه متفاوت در آهنگ سازي.وکارکردن با دوساز بي ادعاي سه تار وني،وثابت کرد که باآلات کم ومهجور هم مي توان شاهکار خلق کرد.ودراوج اين سادگي بازهم ثابت کرد که تاسالها درموسيقي ايران، تکرار نشدني وغير قابل دسترسي است.وکسي نمي تواند جايش رابگيرد...ونيمه اول دهه ي80 شايد بتوان گفت دوره ي طلاي کار شجريان است.صدايش در اوج پختگي است وقالب نويني رادر موسيقي سنتي اجرا مي کند!وبادونوازنده چيره دست وصاحب سبک،کارکرده است.واجرايي متفاوت از هم آوازي (که قبلا در سال 77توسط استاد عليزاده با کنسرت "ساز نو"در ايران کشف شد) بافاصله ي يک دو ثانيه به طوري که هر صدا استقلال خودش را داشته باشد،همراه پسرش-نشان مي دهد که شجريان دراين زمينه واقعآ تخصص داردو" خسرو آواز ايران" براي هميشه در موسيقي ما به عنوان تجربه ي تکرار نشدني ثبت شده است.آلبوم هاي زمستان، بي توبسر نمي شود ،فرياد،سرود مهر وساز خاموش،محصول،اين دوره اند ،که جزو نه تنها کارهاي ماندگار شجريان وگروهش ،بلکه ماندگار در آرشيو موسيقي سنتي ايران اند.
بااين ديد و سليقه وشناخت ازاستاد شجريان، درنگاه اول سخت است که بياي خودت رابا شجرياني وفق دهي که يک فلاش بک به دهه ي70 زده است وقصد دارد خودش راتکرار کند.وقتي مشغول گوش دادن به آلبوم هستي احساس خستگي مي کني ومي گوي راستي چرا تمام نمي شود.انگار شجريان بادل نمي خواند.تنها قطعه ي اثر که اندکي اميد وار کننده است تضنيف "ساقيا"ساخته سعيد فرج پوري است که برروي غزل زيباي مولانا آهنگي موزون نگاشته است.اما آهنگ هاي شجريان...دريغ!طولاني وملال آورند، گاهي دلم براي اشعار سعدي مي سوزد.يعني با يد قبول کنم که اين شجريان است که اين گونه آواز مي خواند.شجريان مي بايست،مراقب خودش مي بود. اين خود او بود سطح که سليقه هارا با لا برد وهيچ وقت،کيفيت آثارش را تا سطح عوام (همان موسيقي رو حوضي!) پاين نياورد اما در اين اثر، اين همه خستگي وتکرار،بعيد بود...خلاصه هرچه بود وهرچه هست.غوغان عشقبازان ،کاري است از شجريان وقابل تامل...استادشجريان درطي 5 د هه کار مداوم وتاثير گذار وپر دست آورد در عرصه موسيقي به آنچنان جايگاهي رسيده است که ديگرتاييد ورد هيچ کس درآن خلل وارد نکند(اين توصيف ! را عباس كيارستمي در مستند شاملو در باره ي شاملو مي گويد! ومن هر وقت براي تعريف دادن از كسي كم بياورم -باربط و بي ربط-اين نقل قول را مي گويم!!!)...روسه بنه بالين را که به ياد سيد علي اصغر کردستاني باز سازي کرده اند گوش مي دهم و با خود مي گويم ،شجريان هنوز اميدوار کننده است...وبي صبرانه منتظر يک اثر تکان دهنده وغافلگير کننده وازاين يگانه موسيقي هستم...
مااز استاد شجريان،هرچه باشد بيش از اين ها انتظار داريم!
اوج و فرودش بماند براي وقت ديگر .
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:41  توسط تیمور شکور  | 

علف هاي هرز
نوشته اي که در زير از خاطرتان مي گذرد طرحي بود که مد تي مي خواستم بر روي آن يک داستان بلند بنويسم. اما مدت ها گذشت و نوشتن هم سخت تر وتر وتر شد!!! بعدا خيلي سعي کردم که آن را شوهر بدم ،اما نشد و روي دستم ماند ، مثل بقيه ي کار ها ي ديگر. حالا هم چندان حوصله ي سرو سامان دادنش را ندارم.. اما رو آورده ام به برگردان کردي اش _که شخصا آنرا مي پسندم _وشايد به همين زودي ها روي وبلاگ بگذارمش.. اين شما و اين داستان كوتاه علفهاي هرز:

 
"زلزله تمام ده را ويران کرده بود،خاک وبوم آن يکي شده بود،نه از آن ابشار خروشان بالاي ده خبري بود و نه از دشت هاي سبز پايين آن و نه ازکوه هاي سر به فلک کشيده.همه ي روستا بسان کف دست شده بود.هيچ جانداري بر روي زمين آبادي نمانده بود.روي ويرانه هاي زلزله،جغد پيري آواز مي خواند...در مايه هاي دشتي!"
مردم آبادي شب تا صبح ،هزار نوع خواب و کابوس مي ديدند و صبح که از خواب بر مي خواستند ،هيچ کدام ازآن ها در ذهنشان نمي ماند .اما اين خواب ،خوابي نبود که مردم،صبح آن روز ،فراموشش کنند .اين خواب  دهان به دهان نقل مي شد.همه ي مردم  ده،اين خواب را ديده بودند.مردم براي هم خواب را تعريف مي کردند چون مي دانستند که اگر خواب بدي را هي تعريف کني ،خاصيتش از بين مي رود و اگر قرار باشد بر روي اين خواب اتفاقي بيافتد،ديگرنمي افتد...داستان اين خواب عجيب که همه ي مردم ،آن را ديده بودند، مثل بقيه ي وقايع اين روستا ،فقط يک شبانه روز مهم بود و بعد از آن ديگر انگار نه انگار.
وضعيت مردم آبادي ساده بود،وزندگي آن ها به عادي ترين شيو ه ي ممکن سپري مي شد.در روستا مي خانه وجود نداشت ،اما بيشتر اوقات اهالي ده مست بودند ودخترها را در سنين کمي شوهر مي دادند روز هاي جمعه بدون غسل و باتن  ولباس  ناپاک_که غسل جنابتشان واجب است_به مسجد مي رفتند و با تعجب و دهان باز ،گوش به خطبه ي تکراري ملا مي دادند و هيچ کس نمي دانست از کي تا به حال اين خطبه ي تکراري خوانده مي شود،لابد از وقي که اين ملا به ده آمده است.مسجد،شبيه يک قصر بود وفقط جمعه ها شلوغ مي شد.بقيه ي ايام هفته و موقع شرايع پنجگانه،هيچ کس نه جرات مي کرد به مسجد برود ونه حوصله اش را داشتند ونه وقت آن را.ملاي ده گفته بود:که در کتاب آمده است ،زماني که پسر حضرت عمر (رض)مي خواست اين مسجد را بنا کند ،سيل خون به پا کرد،از بس که يهودي ومجوسي را کشته بود.قبل از بناي مسجد هم سر چهل تا يهودي را بريده بود،به اين خاطر است که مسجد ما چهل ستون دارد،همه ي بچه هاي ده ،اين داستان را از بر کرده بودند.
اهالي ده ،سر در لاک خود مشغول زندگي کردن بودند،تا اينکه يک شب سرد پاييزي ،همراه با برگ ريزان درختان،بلا و مصيبت به روي ده،باريد.در آن شب سرد،زن ومرد غريبه اي وارد ده شدند. وقتي اولين در را زدند همه ي درهاي ديگر ده،به صدا در آمدند.مردم آبادي از آمدن مهمان هراسي نداشتند، چون در افسانه هاي ده آمده بود که "خضر زنده"امکان دارد وقت و بي وقت به سراغ انسان بيايد و خير وبرکت بياورد، واين بار همه فکر مي کردند که "خضر زنده"آمده است و به پيشواز آن زن ومرد رفتند.چون نمي خواستند بعدا پشيمان شوند_هر چند که پشيمان شدند.!
بعد از مدتي که آن زن ومرد_که کسي هم نمي دانست ،زن وشوهرند ياخواهر وبرادر_در ده ساکن شدند،يک نوزاد پير هم به دنيا آوردند، نوزادي که موهاي سرش سفيد شده بود در چشم هايش غمي به درازناي تاريخ مجهول آن روستا،گم وپيدا بود. همه از آن نوزاد پير مي ترسيدند، حتي آن زن ومرد غريبه.از وقتي که  آن زن ومرد وارد روستا شده بودند، خورشيد دير طلوع مي کرد و غروب زود سر مي رسيد.يک سر شب شده بود،شبي سرد وپاييزي. مرد غريبه گفته بود که چاه کن است. وگفته بود که مي خواهد در اطراف ده يک چاه عميق بکند. مي گفت مي خواهم شيطان را از دل زمين بيرون بکشم ودر وسط ده آن رابه غل وزنجير بکشم، مي گفت تا وقتي که وجود اين شيطان را حس مي کنم نمي توانم نماز بخوانم مردم هم استقبال کرده بودند.مرد غريبه گفته بود بايد هر شب يک نوزاد را در چاه بيندازيم تا شيطان را آرام آرام بالا بکشيم و باز گفته بود من خودم نوزادم را به عنوان اولين قرباني درون چاه مي اندازم. اما روي چاه گفته بود، نگاه کنيد اين نوزاد ما که پير شده است و شيطان آن را قبول ندارد، يکي ديگر بيندازيم.
اما ، مردم تحمل نمي کردند که بچه هايشان را بي خود و بي جهت، از روي حرف يک غريبه به کشتن بدهند.يک روز که مرد غريبه مشغول چاه کندن بود، عده اي رفتند و طناب  چاه را بريدند و شروع کردند كه چاه را پر کنند.تاحدود سه مترخاک درون چاه ريختند ومرد غريبه تا آخرين لحظه داشت زوزه ونعره مي کشيد.نفيرش آنچنان رساي داشت، که تا مدت ها ديگر حيوانات روستا نتوانستند بخوابند.از آن روز به بعد، صبح ها چاه پر مي شد از آب  سياه، مثل قير ،اما قير نبود. وشب هاباز خالي مي شد.از آن موقع به بعد زن غريبه مي رفت کنار چاه سر درون آن مي برد ونوحه سر مي دادومردم از ترس در خانه هايشان به خود مي لرزيدند.واي خدايا اين پاييز لعنتي چقدر طولاني شده است
از وقتي که غريبه به قتل رسيده بود،خروس هاي ده حساب زمان از دستشان بدر رفته بودو شب ها شروع مي کردند به خواندن وتا چد قدم مانده به صبح يک ريز همراه نوحه زن شوهر- مرده،قوقولي قوقو مي کردند وخواب را بر چشم مردم آبادي حرام کرده بودند وکسي هم به اين فکر نمي کرد چرا خروس ها را سر نمي بريدند
شب ها مردم آبادي ،بي آنکه بداند چرا ،ياد سالهاي گذشته مي افتادند، سالهاي دور...وهمه مردم ده به ياد دارند وقتي که دو تا"د يو"چشمه ي مراد_که در طرف غرب روستابود_شروع کرده بودند به اذيت وآزار مردم، شيخ رحمان پير، شبانه راه افتاده بود به طرف چشمه، وبه ديو ها گفته بود تسليم شويد وکسي رااذيت نکنيد، ديو سفيد که قلبي سخت داشته بود تسليم نشده بود و ديو سياه تسليم شده بود وديو سفيد گفته بود به شيخ رحمان، تو هيچ کاري نمي تواني بکني.شيخ رحمان ديو سياه را با زنجير به کوه بسته بود،آن شب هه ي مردم ده،صداي بستن غل وزنجيرهارا شنيده بودند وگوش بچه هارا که مبادا از ترس زهره يشان بترکد گرفته بودند.شيخ دوباره به روي چشمه بر مي گردد وبه ديو سفيد مي گويد تسليم شو وقول بده کسي را اذيت نکني ،اما ديو سفيد تسليم نشده بودو شيخ که عصباني مي شودونمي تواند جلوي غضبش رابگيرد محکم عصايش رابه روي آب چشمه مي کوبد وچيزي شبيه صداي شکستن سر انسان به گوش مردم ده رسيد بود.مي گفتند ازآن روز به بعد تا چهل شبانه روز ازچشمه مراد خون بيرون مي آمد،فقط خون. کسي هم جرات نکرده بو براي ديدن خون به روي چشمه برود وبعد از چهل روز شيخ رحمان مرده بود.يک شب که مردم  به صداي خروس ونوحه زن شو مرده عادت کرده بوند خوابيد ند وصبح که بيدار شدند، نوزاد پيرگفته بود من که کدخداي  روستا هستم.همه قبول کرده بودند روز بعد ش گفته بود هر چيزي که مي گويم بايد همان باشد وهمه به حرف من گوش دهند .مردم آبادي قبول کردند. وباز هم روز بعدش گفته بود ازاين به بعد هر زني که قصد دارد ازدواج کند بايد شب اول راپيش من بخوابد.مردم ه قبول کردند خروس ها با شنيدن اين خبر به طور دسته جمعي خودکشي کردند.نوزاد پير باشنيدن اين خبر خوشحال شد وگفت ازاين به بعد به جاي خروس،خوک پرورش مي دهيم ودستور داد دوتا خوک در وسط حياط مسجد ببندند،و...علف هاي  هرز آرام آرام شروع به رشد کردند وبارورشدند.سالها گذشت و مردم آبادي  در خوابهاي خود ايام خوش گذشته يشان را به  ياد ممي آورد ند و صبح با لذت فراواني آن را براي هم تعريف مي کردند. به ياد مي آوردنند که هنوز چشمه هاي بالا ي ده خشکيده نشده بودند،ابر ها از آسمان آبادي نکوچيده بودند، زماني که بلبلان گلويشان را بغض نگرفته بود ، و هنوز مردم مي دانستند که لبخند يعني چه؟؟؟ اما اهالي ده توي خوابهايشان در يک چيز مشترک بودند وآن اينکه :همه خودشان را بي سر مي ديدند!
20/11/86

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:40  توسط تیمور شکور  | 

ازاين كه آن بلا سر شعر خانم سيلويا آمد متا سفم ، وشما هم ببخشيد... خب برنامه زنده استد و از اين جور مشكلات هم بيش مي آيد . به هر حال اميد وارم به شعر آسيب نرسيده باشد و بتوانيد آنرا بخوانيد...(مارو باش مي خواستيم كلاس بذاريم  كه مثلا متن دو زبانه روي وبمان هست!)باز هم ببخشيد. اميدوارم تكرار نشود.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:27  توسط تیمور شکور 

METAPHORS

I,m a riddle in nine syllables,
An elephant, a ponderous house,
Amelon strolling on tow tendrlis.
O red fruit, ivory, fine timbers!
This loaf,s big with its yeasty rising.
Money,s new_minted in this fat purse.
I,m eaten a bag of green apples,
Borded the train there,s no getting off.

Sylvia Plath(1932-1963)

يک بار ديگر شعر را بخوانيد. چه چيزي به ذهنتان مي رسد؟ اسم شعر به معني "استعاره ها"ست .شاعر ابتدا مي گويد که من يک چيستانم در پنچ بخش. يعني از همان آغاز به ما مي گويد که در لا به لاي کلمات بگرديد و مطلوب مرا بيابيد... اما استعاره ها چي هستند: (ترجمه ها آزاد اند!) يک فيل،يک خانه ي بزگ،هنده وانه اي روي دو پيچک،ميوه اي رسيده...،خمير باد کرده،پولي که ضرب تازه اي خورده است،يک سبد سيب رسيده ...، و وقتي سوار قطار شدي پياده نشو!
کمي دقت لازم دارد ،نه؟!...هر کدام از اين استعاره ها در ادبيات انگليسي معنا و مفهومي خاص دارند... براي نمونه :فيل، نماد بارداري ست(براي نمونه اي ترين اين استعاره مي توانيد به داستان"تپه هاي چون فيل هاي سفيد" نوشته همينگوي مراجعه کنيد ،که از هر لحاظ شاهکار ست) ...با توجه به اولين کليد شعر، خواننده ي زيرک زود متوجه مي شود که موضوع از چه قرار ست...
حالا که فهميديد چي به چي ست(البته اميدوارم!)چيزي ديگر رو کنم که کف کنيد،چون شعر معما گونه ست ما هم آن را معما مانند حل مي کنيم :
-تعداد حروف metaphors را بشماريد
-بعد از بالا به پايين تعداد سطر ها رابشماريد
-حالا هر  سطر را هجا هجا کنيد (براي نمونه سطر اولI-,m-a- riddle- in- nine- syl- lab-les)
-حالا دو باره تعداد استعاره ها بشماريد!!!لابد به عدد شگفت انگييز- نه -(9)رسيديد!!!
-اگر هنوز متوجه نشديد ! بايد عرض کنم که برويد و بپرسيد که مدت بارداري خانم ها چند ماه است!!!.
اما يک سئوال:به نظر شما چند درصد از اين معاني و ارجاع ها به هنگام ترجمه ي فارسي آن به مخاطب منتقل مي شوند؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 14:44  توسط تیمور شکور  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 14:23  توسط تیمور شکور  | 

لذت کشف يخ ويک اعتراف تلخ

چه بازي غريبي ست!انگار خوزه آورليانو شده ام با پدرم براي يخ کشف کردن به ديدار کولي ها رفته ايم.من از اين کشف يخ هيچ لذتي نبردم...گاهي وقت  ها ،اگر يکي ازدوستان کارعادي اي را انجام ميداد و احساس مي کرد که شق القمر کرده است،باخنده وطعنه مي گفتيم :چيه نکنه فکر مي کني که يخ کشف کرده اي!!!حالا وقتش رسيده است که به خودم بگويم :چيه ،انگار يخ کشف کرده اي!

واما اعتراف:

نمي دانم که به اين جور شعر ها(ببخشيد،حرفها)اعتقاد داريد يا نه ، ولي لازم است به طولتان برسانم که بنده اصولا آدم خيال بافي ام. (وبد بختي اين جاست که اين نقص را ،عيب نمي دانم. لا اقل براي خودم)اما چه کار کنم. من براي خودم خيلي آرزو داشتم.احساس مي کردم که نويسند ه ي مو فقي خواهم شد_باور بفرماييد که هنوز هم اين احساس غلط را دارم_اماانگار شدني نست،يعني هست ومن حوصله ي دود چراغ خوردن ندارم!خودم را مي ديدم که عکسم پشت جلد کتابم چاپ شده است!(واااااي)ودر صفحه ي آغازين کتاب ،اثرم را باياد واحترام چند تن از بزرگان ،به چند ديگر تقديم کرده ام _مثل همين لوث بازي ها ونان به هم قرض دادن ها!!!_به نظر شما حالا وقتش نرسيده است که به رسم فيلم هاي حاتمي کيا،توي يک خاکريز باخودم حرف بزنم که:همه چيزو ارزون فروختيم حاجي (يا مثلا سيد..يا فرمانده) ...

باور کنيد همين طور بود. مي خواستم نويسنده بشم...حالا شدم پاورقي نويس اينترنتي!عجب توهمي و عجب پريدن از توهمي!!!ولي حالا  ازين حرفهاي چپ اندر قيچي که بگذزيم بايد بگويم ،نوشتن براي من _حتي اگر يک ياداشت ساده ي روزانه باشد_در حکم نوشتار درماني ست.آدم هاي افسرده اي که چندان در قيد گفته هاي روانشناسان بي کار نيستند،خودشان ،خودشان را درمان مي کنند.من هميشه چند روش مختلف درماني دارم _به خصوص براي حالت هاي قبض و بسط روحي ام!_مثلا مي روم پياده رويکه مي شود پياده رو درماني!يا حرف نزدنونخنديدن(مثل بنجامين در مزرعه ي حيوانات)که مي شود خر درماني!يا نوشتن ...که معمولا وقتي روي مي دهد که حوصله ي خواندن نيست...و اين نوشتار درماني بسي کار ساز بوده است...حالا هم در اين جا همان نوشتار درماني ست،ابته شايد از نوعي ديگر!!!به هر حال مهم عادت نوشتن است که سر آدم نيفتد...حالا چه در مقام يک نويسنده يا در حد يک جزوه نويس سياسي!!!(خاک عالم ،هنوز هيچي نشده دم از سياست زدم!) باري به هر جهت هستيم و مي خواهيم ادامه دهيم تا ببينيم چي ميشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:44  توسط تیمور شکور  | 

               من وضد قهرمانها ...

خيلي دلم مي خواست اين مطلب رامفصل تر و در زمان مناسب تري بافراغ خاطربهتري مي نوشتم،ولي به همين مقدار هم کفايت مي کنم.درطول همه ي عمرم،ازبچه گي ام تابه حال،هميشه دل باخته وعاشق ضدقهرمان هاي فيلم ها وداستان ها بوده ام! چه در دوراني که قصه هاي سينه به سينه نقل شده ي مادر بزرگها را گوش مي دادم وچه دوراني که سريالهاي در پيت آن دوران رانگاه مي کردم وچه دوراني که  شروع  به خواندن کتاب ورمان کردم وچه دوراني که به شدت وحرفه اي فيلم ديدم وکتاب خواندم...آري هميشه نيروي در درون ضدقهرمان ها بود  که مثل جاذبه يا چيزي شبيه آن،مرابه طرف خودکشيده اند...وهرچه برمي گردم و ريشه ي  اين ميل راجستوجو مي کنم،چيز  زيادي به يادم نمي آيد...شايد اين رگه هاي ضدقهرمان بودن در وجود خودم نيز نهفته است...چند نمو نه را بياورم:بيشتر حب دنيرو ،مديون همين ضدقهرمان بودن نقش هايش است.علي الخصوص در راننده ي تاکسي...

يامخمصه،يانقش داستين هافمن در کابوي نيمه شب  وبسياري ديگر،انتوني هاپکيز در سکوت بره ها و خاويرباردم در پيره مردها را وطني  نيست...وبسيار کسان ديگري که حضور ذهن ندارم.اما حساب جوکر،حساب جداگانه اي است...جوکر را بسيار بسيار دوست دارم...از محبوب ترين قهرمان هاي من ومحبوب ترين ضد قهرمان هاي سينماست...شايد تنها شخصيتي باشد که بعداز ديدن فيلم با خودم گفتم،کاش اين ضد قهرمان را من خلق مي کردم،کاش...دروجود جوکرهميشه آن عناصري هست که دروجودهر ادمي ست ولي جوکر،ماندگارست  به خاطرهمين خصوصيات وهمين همه گير بودنش...جوکر يک ضد قهرمان به تمام معناست...هيچ وقت در طول عمرم تا اين حد شيفته ي يک شخصيت سينمايي نشد هام.جوکر خودش هم براي خودش مهم نيست...ودر طول فيلم ،قهرمان را سکه ي  يک پول يمي کندو او رابه خاک سياه مي نشاند جوکر، قهرمان( ها)رااز پا در مي آورد ...اکنون ودر اين دوران جوکر را بسيار دوست دارم...اما چندان مطمئن نيستم که تا آخر هم همين گونه باشيم...کاش فرصت مي شد بيشتر اندکي با تامل روي مساله مي نوشتم..

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:40  توسط تیمور شکور  | 

آدم هاي بي گذشته.
"...
مي دوني چيه ريچي ،بهترين چيز در مورد گذشته اينه که فکر کني چه روزگار خوشي داشته  اي ."(خطاب ريچارد کاستلا در فيلم محبوبين وساير بيگانه ها اثر ساي هولدن به پسرش)
طبق اين تعريف ما آدمهاي بي گذشته اي هستيم... پس چند ماه دوري ازدانشگاه ،در تاريخ 28/1/88 راهي سنندج مي شوم ويادداشت زير مال حال و هواي همان ايام است.

 


"يک دانشگاه بزرگ بي خاطره"

روز سه شنبه حرکت مي کنم.در همان محل هميشگي ام منتظر آمدن ماشين مي مانم.هي ...چه زود گذشت.چه زود،ديرگذشت.انگارهمين چندروزپيش بود که بادوتااز هم اتاقي هايم،وسايل خانه ي محقر
وشرم آورمان رابه سنندج برديم.چه روزدلگيروچه غروب حزن انگيزي  بود...هيچ وقت درتمام طول عمرم،خودراآنقدرتنهاوبي لياقت حس نکرده بودم.گريه هاي پنهاني ودورازچشم ديگران رادرآن اوايل سال محال است که ازيادببرم."گريه هاي که نه ازسردلتنگي،بلکه ازروي دل سنگي!...گريه هاي نه به خاطرسبک شدن ،بلکه به لجن کشيده شدن...گريه هاي که بيشترنشان ازاعتصاب مي دادندتاتمناکردن... ".
سواريک ميني بوس مي شوم.بارهاوبارهااين مسيرراپيموده ام وهربارازبارقبلي بيزارتربوده ام.سنندج براي هميشه دربايگاني خاطره هايم برابرشد باتمام تلخ کامي هاوبدبياري هاي طول عمرم.برابرشدباتمام لحظاتي که ازنشان دادن کارت دانشجويي ام_به خاطرشبانه بودن_خجالت کشيده ام ودرآن لحظه،خون دردرون رگهايم يخ مي بست.برابر شد باتمام لحظاتي که ازدانشجوبودن پشيمان ميـشدم...برابرشدباتمام لحظه هايي که به پوچي وبي هدف بودن زندگي ام پي بردم.باتمام غمهاي بي ارزشي که دراين دوسال ونصفي برخودم هموارکردم.برابرشد باتقاص پس دادن گناهاني که هرگز بدانهاآلوده نشدم_چقدربامسيح وصليبش همذات پندارکرده ام اين دوسال!_وحماقت هاي که در گوشه اي ازذهن خودم پنهان بودند...به جرم بودن...
سنندج براي هميشه روي پرونده اش نوشته شد:رازهاي مکتوم يک شهرغبارآلود.آري شهري بس زشت وکريه!
به سنندج مي رسم همه چيز جلوي چشمانم محوشده است.ديگرمثل گذشته هانمانده ام تابه دنبال خاطره هابگردم.گاهي وقت هادوست داري بي خاطره باشي،تامثلايادت نيايد آن روزنحس ماه رمضان راکه براي ثبت نام آمدي.ياآن شبي که ازفرط دلتنگي حالت گرفته شده بودوازکجاتاکجاپياده رفتي...تاهروقت که از"هاجره خاتون"ودورميدان ودرون پاساژهاگشتن يادت نيايد که چقدرسگ دو زدي تاکارنيمه وقتي پيداکني وکمک هزينه اي باشد وپيدانکردي...تايادت نيايد آن غروبي که نمي دانستي چه خاکي به سرت بريزي وبا بليط  دو سره اي که تنهاچيز موجود درون جيب هايت بودند،سواراتوبوس هاي خط واحدشدي وازناصرخسروتاآخرين ايستگاه 19_4را رفتي ودرايستگاه اخرهم پياده  نشدي وراننده طوري نگاهت کرد که انگارديوانه اي و...ودوباره تاجلوي دانشگاه برگشتي...واين کار رابراي بسياري ازوقتهايت پس اندازکردي...يک سياحت نسبتا" مفت آن هم از يک شهربي دروپيکر،باغروب هاي ديگر...تايادت نيايد که چه غروب هاي با دل گرفته،سر به شيشه اتوبوس  ها گذاشته اي،وچشم اندازماتم زده ي اين شهر خاموش ومرده رابراي خودت به ارمغان آوردي... 
                               ...بياوقلم رارها کن پسر... بياو همه چيز را فراموش کن
هيچ کدام ازآن هابه يادم نمانده است،انگاربي هيچ گذاشته اي دراين شهر قدم ميزنم.مثل هميشه نيرويي مرا به طرف مطبوعاتي کنار ميدان اقبال کشيد...همان جائي که مدتي،هفت،را مي گرفتم.(يادش بخير،هفت رامي گويم)وحالاخالي خالي بودند...اين سفره براي من هيچ خوراکي نداشت،تاکي بايد اين گرسنگي راتحمل کنم؟؟...من که باهله هوله سير نمي شوم.سوارخط هاي واحد مي شوم وبه طرف دانشگاه ...
مسير تکراري ست، حتي زمان دست اندازها وايستگاه هارااز حفظ ام.سرم رالاي شيشه مي گزارم وچشمانم رام بندم.شايد کسي فکرکنه که خسته ام وخوابم مي ايد...درست فکر مي کند،اما خوابم نمي ايد به زورچشمانم را بسته ام...جلوي در ورودي دانشگاه پياده مي شوم.دانشگاه کردستان،را با خط نستعليقي وسفيد بر زمينه اي آبي بالاي در ورودي گذاشته اند...داري فکر مي کني که اين اسم مرکب،درزهن قلب وروحت چگونه حک شده است.وهنگام گفتن يا شنيدنش يافکرکردن به آن، چه چيزهايي برايت تداعي مي شوند...آن اوئل...تلخي وغم تنهاي،سپس بي پولي وبي پولي...مشروطي و شبانه...سپس بي عرضگي وگشادي...کانون وآرزوهاي برباد رفته وباديگرهاي بلند عشق...سپس بي پولي وعذاب وجدان...خوابگاه ودوستان...حماقت وخندهاي الکي...سپس عذاب وجدان وبي پولي.سپس سرگرداني و بي خوابي...وقت کشي...سپس خواندن وخواندن...خودکشي تدريجي...وحالا دانشگاه يعني...يک واژه ي گنگ.واژه اي که نمي تواند خودش را ادا کند .يک واژه اي که خيلي حرف براي گفتن دارد.اماگنگ است ،وباحرکات دست واصوات نامفهوم سعي درانتقال يک معني دارد وناکام است...اين واژه ي گنگ يعني دانشگاه و ناکامي  يعني کردستان...وترکيب هردو مي شود دانشگاه کردستان .اين اسم برايت يعني همه صبح هاي که باگريه بيدار شدي وهمه ي شب هاي که با نفرين وکفر خوابيدي.يعني همه ي زجرها وزخم هاي که در لا بلاي غبار زمان گم وگورشده اند.خيالت راحت نيست چون ترميم شده اند وهر لحظه امکان دارد دوباره شروع کنند...دردها وزخم هاي که سعي کرداي اين دوسال در لابه لاي واژه هاودفترها خالي کني.اماسعي باطلي است...اين اسم برايت يعني تمام حسرت زمين دريک سال بي باران...يعني تمام شهوت يک پير دخترزشت...يعني تمام عقده ها اول وآخر...يعني تمام هستي پوچ وبي هوده وبي برکت اين دودهه ي عمرت...يعني همه ناکامي هاي که مثل جوهرسرخود کارت خشکيد.واين اسم براي برايت تجسم بخش واقعي يک بن بست است...يک بن بستي که راه پس هم نداره چه اسم دهشتناکي است.
_تامل نمي کنم.سرم راپاين مي اندازم واز زير در ورودي داخل مي شوم ونگاهم را از همه چيزمي دزدم وتنها دوربين ها هستنند که نگاهم مي کنند...وارد محوطه شدم ام وذهنم دارد  مرتب فلاش بک مي زند به گذشته هاي نه چندان دور.به خاطراتي که توسط عکس برداري ازاين مسيرها ثبت کرده است اماغافل است که من از آن ها فقط يک نگاتيو سوخته به جا گذاشته ام ...آن هم خودخواسته...از يکجا،يايک کسي يا يک چيز،هيچ خاطره اي نداشتن بهتر از خاطره بد وتلخ داشتن است.اما نمي توان خاطرات تلخ را از ياد برد،حتي بانوشتن...حالا چه برسد به پاک کردن خاطرات...اين خاطرات زنده ي اسير شده درلابه لاي کلمات وخط ها...هراز گاهي هوس مي کنند از لاي اين زنجيرها سربيرون آورندوصدايت بزنند وبرايت دهن کجي کنند وکوس رسوايت را بزنند .هراز چندکاهي...حالاجلوي چشمانم يک دانشگاه بزرگ بي خاطره وجود داردو من انگار از يک سياره يا دنياي ديگر به آن وارد شده ام.اما بگوي نگوي دردرونم اندکي عذاب احساس مي کنم...اندکي که چه عرض کنم...عذاب راباتمام وجودم حس مي کنم.ونمي دانم از چيست؟...انگاره خوابي ديده ام که زماني من در اين مکان بوده ام واين عذاب ناشي از آن خواب است.اين عذاب لعنتي...نمي دانم تا به حال بود واست که خواب بيني وحس کني در خطر يک هيولا يايک چيز ناشناس هستي که نمي داني چيست وفرار مي کني .با تمام وجودت فرار مي کني ، اما مي بيني که ازجايت تکان نخورده اي... خسته وکوفته شده اي و نا نداري که  ادامه دهي...با تمام قوا جيغ وداد مي کشي ...اما صدات در نمي ايد... ودر همان حالي که قرار است گرفتارشوي...ازخواب مي پري...لابد بوده است ديگر. 
اما نمي دانم چرا اين کابوس را در روز روشن وبا چشماني باز مي بينم...کي از دست اين کابوس رها مي شوم؟...کي آنوقت مي رسد که از خواب بپرم؟ چرا کسي به صورت ورم کرده وسرخ شده ام يک سيلي نمي زند... هايييي!!!.      

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:35  توسط تیمور شکور  | 

قبل از هر حرف و حدیثی باید چند چیز جزئی را خدمتان برسانم:

۱-هیچ وقت فکر نمی کردم وارد این بازی جلف!وبلاگ بازی بشم ولی چه میشه کرد !این اطراف وبلاگ بازی ابیدمی شده!!! ما هم گرفتار شدیم.

۲-حالا بگذریم از اصرار دوستان وآشنایان که هی گیر میدادند :آقا جان کی می خواهی در این زمانه یک انقلاب وبلاگی بکنی... بیا ویه کم ازآن اطلاعاتت را در اختیار ما بگذار تاما هم فیض ببریم.

۳- خانم پیرزاد در کتاب آخرشان (عادت می کنیم) خیلی خوب از خجالت وبلاگ نویس ها درآمده اندو گفته اند :اگر روزنامه را رستوران فرض کنیم وبلاگ در حکم چراگاه است!!!(علامت تعجب از خودم است!)

۴-من یک سانسورچی هستم ؟... نه اصلا ولی شباهت های با شخصیت کشیش در "سینما      پارادیزو "دارم که شاید لازم باشد تا حساب کار دستتان بیاید!!!

(فکر کنم اگر اینطوری بیش برم عدد کم می آورم!)حالا شما بی عدد حضور مارا ببذیرید ما بعدا یک کاریش می کنیم...دیر وقت است وبد جوری خوابم می آید ... فعلا تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:41  توسط تیمور شکور  |